تبليغاتX
بـي پـــايــــــان
بـي پـــايــــــان
یک جمله ........ یک تجربه
دیروز آلبوم عکسهامون رو ورق میزدم. اینبار از آخر به اول اومدم.
هر عکس و هزاران خاطره. تا رسیدم به این عکس. یادش به خیر. اون روز من رفتم دوربین و تنظیم کردم و زدمش رو تایمر. دویدم و نشستم کنارت. بعدش که عکسا چاپ شد تو حیرون مونده بودی که چرا من از صورتمون نگرفتم و خندیدی. و منم از خنده تو خنده ام گرفته بود.
نمیدونم چرا. باور کن نمیدونم چرا تنظیمش کردم رو پاهامون.
فقط میدونم که پامو که اندختم رو پاهات دستم تو دستات بود. سرم رو شونه های مردونه ات. خاطره اش رو حتی بدون دیدن عکسش میتونم تجسم کنم. روزای اول ازدواج.
حالا از اون موقع 50 سال گذشته و تو نیستی و من پیر و فرتوت. دلم برات تنگ شده. میام پیشت خیلی زود.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط دوست شما |
Blog Skin