تبليغاتX
بـي پـــايــــــان
بـي پـــايــــــان
یک جمله ........ یک تجربه

اين بار حديث، حديث رهايي است. و گذر از تاريكي موهوم و سرد براي رسيدن به رهايي. و در پشت اين ريلهاي سرد زمزمه دلنواز و گرم جنبش و رسيدن به نقطه آفرينش و اندك زماني بعد نور و هستي و تا چشم كار ميكند هياهوي زندگي. گذشت. ديگر اين لحظه هايي كه تاريك بود گذشت و چه جانكاه گذشت. من قطعه قطعه از خودم كم شدم به اميد آنكس كه ميبايد ميرسيد. ولي انگار اين منم كه به او ميرسم. آيا اين نور است كه به سمت من مي‌آيد يا منم كه به سمت او ميروم. اما چه فرق دارد. اندكي ديگر من در او غرقم و او از من سرشار. آه. ميخواهم هيچگاه مزه رسيدن به نور را فراموش نكنم. مزه رسيدن به شفافيت. رسيدن به او.

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم دی 1385 توسط دوست شما |
Blog Skin