|
و اينگونه مرد مسافر شروع كرد به آغاز يك سفر بي پايان! چرا كه سفر خودش به او نيرو ميداد. و نيرويش در هر گام بيشتر ميشد. اندكي ايستاد و با خودش فكر كرد:"هميشه اينگونه است؟ چگونه من تجربه نكرده بودم، حتي ميشود از داغي آفتاب برتابيده از كف جاده سياه و داغ هم نيرو گرفت. حتي از پرواز يك كلاغ! راستي اين جاده بعد از پيچ خود به كجا ميرود و اين خط مرا به كجاي داستان زندگيم ميبرد؟ بايد ترك اين صندلي كنم و باشد براي خسته اي ديگر. و وقتي من رسيدم او رفته بود! |
|
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم دی 1385 توسط دوست شما
|


