تبليغاتX
بـي پـــايــــــان
بـي پـــايــــــان
یک جمله ........ یک تجربه


امروز به من میگویند نبین.
دیروز هم میگفتند نگو. نشنو. حس نکن.
آخر پس فایده این همه لوازم اضافی روی کله من چیست؟
حتی یادم می آید یکی میگفت آن نفهمها به ما میگویند که " شما هم سعی کنید نفهمید"!
آخر مگر میشود به مغزمان بگوییم نفهم. مغز کار خودش را میکند. مگر اینکه به تدریج آن را از کار بیندازیم. آن وقت دیگر کار نمیکند که هیچ، حتی درخواست هم نمیکند. مادرم به من میگفت "مغز هم مثل شکم گرسنه اش میشود به شرطی که بفهمی باید به او غذا بدهی وگرنه میمیرد و تو حتی ککت هم نمیگزد."
کاش مغزهامان که گشنه شدند بهشان فست فود ندهیم!!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط دوست شما |

گاهی آنقدر تنهایم که به هر چیزی فکر میکنم جز تنهایی خودم.
امروز نه تاریخ را به یاد می آورم. نه خودم را.
توی فکرم میگردم ببینم چیست که میتواند مرا لحظه ای به خود مشغول کند. هیچ.
توی اتاقم میگردم که ببینم چیست که با آن مشغول شوم میبینم از فکرم هم خالیتر است.
بیخود نیست که به آن میگویند انفرادی.
انفرادی.
سلول انفرادی.
خوب فکر کن. مگه رویاهات مردن. اونجا چی میبینی. به خودت فشار بیار. به مغزت. به روحت. آره میبینم. فکر کنم یه سیبه. یه سیب سرخ. چقدر رنگ سرخ رو دوس دارم مث خون. مث رهایی. آه رهایی .... این پرنده در این قفس تنگ نمیخواند.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط دوست شما |
دیروز آلبوم عکسهامون رو ورق میزدم. اینبار از آخر به اول اومدم.
هر عکس و هزاران خاطره. تا رسیدم به این عکس. یادش به خیر. اون روز من رفتم دوربین و تنظیم کردم و زدمش رو تایمر. دویدم و نشستم کنارت. بعدش که عکسا چاپ شد تو حیرون مونده بودی که چرا من از صورتمون نگرفتم و خندیدی. و منم از خنده تو خنده ام گرفته بود.
نمیدونم چرا. باور کن نمیدونم چرا تنظیمش کردم رو پاهامون.
فقط میدونم که پامو که اندختم رو پاهات دستم تو دستات بود. سرم رو شونه های مردونه ات. خاطره اش رو حتی بدون دیدن عکسش میتونم تجسم کنم. روزای اول ازدواج.
حالا از اون موقع 50 سال گذشته و تو نیستی و من پیر و فرتوت. دلم برات تنگ شده. میام پیشت خیلی زود.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط دوست شما |
این سیب برای من نوشته بود:

من می پرستم تنهایی را چونکه یک، تنهای، یکتا پرستم!

این یک جمله از وبلاگش هست. بقیه اش رو خواستید ببینید."آسمان سینه ام پروانه ایست."

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط دوست شما |




این روزها نمیدانم چرا قلبم دارد خفه میشود!
گاهی احساس میکنم درون تنگ بلور ماهی خانه مان افتاده ام و آخرین حبابهای اطرافم که برای روز مبادا نگاه داشته بودم، یکی یکی میترکد و مرا بیشتر به هراس لحظات آخر خفگی فرو میبرد.

ماهی قرمز تنگ بلور خانه مان دیروز مرد.
خواهرم بد جوری گریست.
و من مات مانده بودم از آنهمه علاقه که چرا تا به حال درک نکرده بودم!

آه.....
قلبم دارد نفسهای آخر را میکشد.
هنوز خوب نمیدانم که دستی که مرا فرستاده
قصدش غسل تعمید است یا مرگ هر چه که به من سپرده بود.

هیچ کس قیمت قلبش را نمیداند.

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط دوست شما |

این فریاد قلب سرد من است
که از درون دهلیزهایش پژواک صدای مرد یخی بگوش میرسد.
آهای آدمهای دنیا من به قطره قطره عشق شما رشک میورزم.
در کوچه های شهر ما قلبها را به صلاخ خانه میبرند.
دوستم دیروز میگفت: خودش دیده بود چگونه قلبی رو زمین داغ، آب شد."
قلب من پشت لایه های یخ سخت خوابیده.
این زمستان کی تمام میشود؟
در کوچه های سرد ما قلبها را به صلاخ خانه میبرند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط دوست شما |
Blog Skin