ببخشيد كه بسيار دير مطلب مينويسم ... اما عذرم موجه هست ... همين!
|
|
اين بار حديث، حديث رهايي است. و گذر از تاريكي موهوم و سرد براي رسيدن به رهايي. و در پشت اين ريلهاي سرد زمزمه دلنواز و گرم جنبش و رسيدن به نقطه آفرينش و اندك زماني بعد نور و هستي و تا چشم كار ميكند هياهوي زندگي. گذشت. ديگر اين لحظه هايي كه تاريك بود گذشت و چه جانكاه گذشت. من قطعه قطعه از خودم كم شدم به اميد آنكس كه ميبايد ميرسيد. ولي انگار اين منم كه به او ميرسم. آيا اين نور است كه به سمت من ميآيد يا منم كه به سمت او ميروم. اما چه فرق دارد. اندكي ديگر من در او غرقم و او از من سرشار. آه. ميخواهم هيچگاه مزه رسيدن به نور را فراموش نكنم. مزه رسيدن به شفافيت. رسيدن به او. |
|
و اينگونه مرد مسافر شروع كرد به آغاز يك سفر بي پايان! چرا كه سفر خودش به او نيرو ميداد. و نيرويش در هر گام بيشتر ميشد. اندكي ايستاد و با خودش فكر كرد:"هميشه اينگونه است؟ چگونه من تجربه نكرده بودم، حتي ميشود از داغي آفتاب برتابيده از كف جاده سياه و داغ هم نيرو گرفت. حتي از پرواز يك كلاغ! راستي اين جاده بعد از پيچ خود به كجا ميرود و اين خط مرا به كجاي داستان زندگيم ميبرد؟ بايد ترك اين صندلي كنم و باشد براي خسته اي ديگر. و وقتي من رسيدم او رفته بود! |
|

و باز هم بي پايان .... بايد رفت... اما بايد بال داشت.. براي رفتن بايد كفش داشت و توشه مناسب. و نايي در زانوها و اميدي به رهايي و مركبي مناسب...... و برترين مركب اين سفر بيپايان عشق است و ديگر هيچ و عشق را از ريلهاي مواي بايد آموخت كه ميخواهند در انتها به هم برسند و پيش ميروند (و البته اينگونه هم ديده ميشود) و فقط من و تو ميدانيم كه به هم نخواهند رسيد.... آه از اين سرنوشت تلخ... چون اگر به هم برسند ... فردا در روزنامه ميگويند در حادثه خروج قطار از ريل يكي مرد و ۳۵ نفر مجروح شدند. عشق را از ريلها بايد آموخت كه بزرگند و به خاطر ديگران هميشه در كنار همند اما به هم نميرسند. اي كاش در قطاري كه فقط من مسافرش باشم .. اين دو عاشق به هم برسند... ميخواهم ببينم و بروم.

و باز هم خدا همسفر ما
بايد كم كم كوله بار سفر را بست... براي يك سفر واقعا بيپايان ... به كجا؟ ... آنجا كه ميگويند آسمانش مثل همينجا آبي است اما زمينش مثل اينجا سياه نيست. شايد سبز و شايد هم سفيد، ولي نه، رنگ بيرنگي است. مثل باغ بيمرگي. كاش باز هم فرصتي براي دوباره ديدن بود. اما واقعا نميدانم كه اينبار نيز بعد از اينكه پلكهايم به روي هم لغزيد آيا باز هم از هم كنده خواهد شد؟ ... شايد خيلي زود! زودتر از فردا.



