تبليغاتX
بـي پـــايــــــان

بـي پـــايــــــان

یک جمله ........ یک تجربه

شروع يك بي پايان ديگر!

ببخشيد كه بسيار دير مطلب مينويسم ... اما عذرم موجه هست ... من ازدواج كردم ... همين! فعلا يك مقداري سرم شلوغه به خاطر اول زندگي مشترك اما به زودي در خدمت همه ياران و دوستان محترم خواهم بود. و برايتان جالب خواهد بود اگر كه بگم در لحظه عقد به تمامي دوستاني كه در اين وبلاگ هستند هم فكر ميكردم! اميدوارم خبرهاي خوبي از شما هم بشنوم... يا حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

بي پايان!

اين بار حديث، حديث رهايي است. و گذر از تاريكي موهوم و سرد براي رسيدن به رهايي. و در پشت اين ريلهاي سرد زمزمه دلنواز و گرم جنبش و رسيدن به نقطه آفرينش و اندك زماني بعد نور و هستي و تا چشم كار ميكند هياهوي زندگي. گذشت. ديگر اين لحظه هايي كه تاريك بود گذشت و چه جانكاه گذشت. من قطعه قطعه از خودم كم شدم به اميد آنكس كه ميبايد ميرسيد. ولي انگار اين منم كه به او ميرسم. آيا اين نور است كه به سمت من مي‌آيد يا منم كه به سمت او ميروم. اما چه فرق دارد. اندكي ديگر من در او غرقم و او از من سرشار. آه. ميخواهم هيچگاه مزه رسيدن به نور را فراموش نكنم. مزه رسيدن به شفافيت. رسيدن به او.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

مرد مسافر!

و اينگونه مرد مسافر شروع كرد به آغاز يك سفر بي پايان! چرا كه سفر خودش به او نيرو ميداد. و نيرويش در هر گام بيشتر ميشد. اندكي ايستاد و با خودش فكر كرد:"هميشه اينگونه است؟ چگونه من تجربه نكرده بودم، حتي ميشود از داغي آفتاب برتابيده از كف جاده سياه و داغ هم نيرو گرفت. حتي از پرواز يك كلاغ!

راستي اين جاده بعد از پيچ خود به كجا ميرود و اين خط مرا به كجاي داستان زندگيم ميبرد؟ بايد ترك اين صندلي كنم و باشد براي خسته اي ديگر.

و وقتي من رسيدم او رفته بود!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

بي پايان!

و باز هم بي پايان .... بايد رفت... اما بايد بال داشت.. براي رفتن بايد كفش داشت و توشه مناسب. و نايي در زانوها و اميدي به رهايي و مركبي مناسب...... و برترين مركب اين سفر بي‌پايان عشق است و ديگر هيچ و عشق را از ريلهاي مواي بايد آموخت كه ميخواهند در انتها به هم برسند و پيش ميروند (و البته اينگونه هم ديده ميشود) و فقط من و تو ميدانيم كه به هم نخواهند رسيد.... آه از اين سرنوشت تلخ... چون اگر به هم برسند ... فردا در روزنامه ميگويند در حادثه خروج قطار از ريل يكي مرد و ۳۵ نفر مجروح شدند. عشق را از ريلها بايد آموخت كه بزرگند و به خاطر ديگران هميشه در كنار همند اما به هم نميرسند. اي كاش در قطاري كه فقط من مسافرش باشم .. اين دو عاشق به هم برسند... ميخواهم ببينم و بروم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

خــــدا (همسفر ما!)

و باز هم خدا همسفر ما

بايد كم كم كوله بار سفر را بست... براي يك سفر واقعا بي‌پايان ... به كجا؟ ... آنجا كه ميگويند آسمانش مثل همينجا آبي است اما زمينش مثل اينجا سياه نيست. شايد سبز و شايد هم سفيد، ولي نه، رنگ بي‌رنگي است. مثل باغ بي‌مرگي. كاش باز هم فرصتي براي دوباره ديدن بود. اما واقعا نميدانم كه اينبار نيز بعد از اينكه پلكهايم به روي هم لغزيد آيا باز هم از هم كنده خواهد شد؟ ... شايد خيلي زود! زودتر از فردا.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

خــــدا (همسفر ما!)

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچكي نبود.

باور كنيد هيچكي نبود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

احمد شاملو

خوشا پر كشيدن،
خوشا رهايي،
خوشا اگر نه رها زيستن مردن به، 
رهايي....،

                  آه ....! 

اين پرنده، در اين قفس تنگ
نمي‌خواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

داريوش

و اين هم دعاي داريوش كبير تا بدانيد چه بوديم ... و هويتي داشتيم.

در ادامه مطلب (بيا همسفر...) متن كامل وصيت نامه داريوش كبير را آورده‌ام. تقديم به شما كه ميخواهيد هويت ناب خودتون رو حفظ كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

بي پايان!

و باز هم بي پايان!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

سفر به وبلاگ ديگران

تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا ستودند وفضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند.
 
ميبيني اينجوري يه جمله به دل ميشينه. خدا عمرت بده. هر كي كه هستي. خدا پشت و پناهت. بعضي حرفها و كلمه‌ها حسهاي غريب آدم رو بيرون ميريزند و آدم از درد مسمويت احساس مانده در خود رها ميشه. اونهايي كه شديدا مسموم بودند ميتونن بفهمن لحظه رهايي از سم درون چيه........
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

دكتر علي شريعتي

آنكه مسئول است،

مسئول ساختن،

نبايد ويران كردن را بياموزد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

فروغ فرخزاد

و در شهادت يك شمع

راز منوري است كه آنرا

آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب ميداند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

سهراب سپهری

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن هيچ كسي نيست

كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

رضا (همسفر من)

هنگامی که از پیشم رفتی فقط احساس تنهایی و خلا می کردم
اما مدت زمان زیادی طول کشید که بفهمم که به خاطراتم پیوستی
پس ای عزیز من تو را به خاطره نه بلکه به خاطر خواهم سپرد.

اين مطلب از دست نوشته هاي اين آقا رضاي گل. در وبلاگ خداوندي كه گريست اما اشك نريخت مطالب بيشتري ميبينيد و عكسهاي جالبي هم. باز هم منتظر این زیباترین جملات همه شما هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

ياد ياران

يـــــاران چه غريبــــانه ، رفتند از اين خـانه

هم سوختـــه شمع ما ، هم سوخته پروانه

بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان

فريــــــــــاد و فغـــان دارد دردي كش ميخـــانه

 

يكي از دوستان محبت كرد و بيت دوم را فرستاد منم پيوست كردم. ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

نيما يوشيج

هنوز آن شمع مي‌تابد هنوزش اشك ميريزد

درخت سيب شيريني در آنجا هست، من دارم نشانه،

بجاي پاي من بگذار پاي خود ، ملنگان پا

مپيچان راه را دامن

بخوان اي همسفر با من!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

ليلي (همسفر من)

فاصله بين دو سجده در نماز مانند زندگي ما در دنياست، يعني از خاك آمده‌ايم (سجده اول)، و به خاك ميرويم (سجده دوم).

 

چقدر نكته ظريفي رو اشاره كردي دوست من ، هميشه ميخواستم كه به جاي معني نماز روح نماز رو درك كنم و شما به من كمك بزرگي كردي... كاش همه به جاي تكرار مكررات با اين معاني عبادت كنند پروردگارشون رو با معني و راز هستي و عشق و روح.

اين هم تعبير يكي ديگه از دوستان: وقتی که به سجده اول میریم یعنی عدم بودیم و وقتی سر از سجده بر میداریم یعنی خدا به ما لطف کرد و به ما زندگی بخشید و وقتی به سجده دوم میریم یعنی یه روزی می‌میریم و وقتی دوباره سر از سجده بر می‌داریم یعنی به دنیای دیگه ای که خدا کلی تو قرانش به ما وعده اش رو داده می ریم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

بي پايان!

"گفت": بي پايان يعني چي؟
"گفتم": يعني وسيله سفر كردن!


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

يك دوست همسفر

چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي‌ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده‌اي است "تنها" خوشبخت بودن.

 

آري اما گاهي تلخيها تحميليست و گاه آنچه زيبا مي‌پنداريم زيبا نباشد و هيچ تنهايي خوشبخت نيست. جهنم يعني اينكه عاشق نباشيم. و عشق يعني تنها نبودن مگر عاشق تنهايي باشيم و عشق به تنهايي از انحرافهاي عشق است، اعتياد است. عشق صحيح حكايت شور و شيدايي است نه سكون و انزوا. و درد تنهايي آزار دهنده و بسيار سخت است. سخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

ياس (همسفر من)

"عشق" ایستادن زیر باران وخیس شدن باهم نیست.
"عشق" آن است که یکی برای دیگری چتری شود واو هیچگاه نداند که چرا خیس نشد.

يكي از زيباترين تعبيرهاست كه من شنيده‌ام. هر وقت كه فكر كرديد اين جمله رو فهميديد بدونيد كه نفهميديد چون وقتي واقعا اين جمله رو فهميديد كه نه تنها جرات عمل كردنش رو داشته باشيد بلكه عمل هم بكنيد. سخته اما ممكنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

فروغ فرخزاد

ميتوان همچون عروسكهاي كوكي بود

با دو چشم شيشه‌اي دنياي خود را ديد

مي‌توان در جعبه‌اي ماهوت

با تني انباشته از كاه

سالها در لابلاي تور و پولك خفت

مي‌توان با هر فشار هرزه دستي

بي‌سبب فرياد كرد و گفت:

" آه، من بسيار خوشبختم "

 

نميخواهم ، نميخواهي ، نميخواهد ، نميخواهيم ، نميخواهيد مانند عروسكهاي كوكي باشيم اما ميخواهند كاري كنند كه عروسكهاي كوكي باشيم! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

میگل د اونا مونو

با اينكه به منطق، به اين قدرت هولناك، براي در ميان نهادن افكار و مفاهيم ذهني مان و حتي براي تفكر و درك مفاهيم، احتياج داريم زيرا با كلمات مي‌انديشيم و با كمك صور ذهني، درك مي‌كنيم. انديشيدن، با خود حرف زدن است و تكلم پديده‌اي اجتماعي است و لذا فكر و منطق هم اجتماعي اند ولي حقيقت اين است كه انسان، اين زنداني منطق، كه بي‌مدد منطق قادر به انديشيدن نيست، همواره در صدد بوده است كه منطق را تابع آرزوهايش بگرداند. از كتاب درد جاودانگي

يك مقداري تفسيرش سخته ولي بخونيد متوجه ميشيد. درسته كه منطق تاثير خيلي مهمي در تفكر داره اما تنها مسير تفكر نيست يعني در واقع عقل فقط انسان رو از خطرات راه آگاه ميكنه. همين.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

يك پيرو از جنس احساس

درد هميشه بد نيست، گاهي پيوند است و گاهي يگانگي، و درد بود كه مرا پيوند داد. از دل گفتم، پروانه‌اي شدم و گمگشته‌ام را يافتم. و اينك من يك پيرو از جنس احساس و در آغازم. در آغاز يك تدين و هر دين و مسلكي كه از عشق بگويد مرا زنده نگاه ميدارد، از "عشق و ديگر هيچ"

نميدونم از كيه، حتي مهم هم نيست دونستنش، چون حس ميكنم سالهاست و بهتر بگم چندين عمر كه آشنا هستم چرا كه زندگي عشق است و ديگر هيچ، ديگر هيچ. براي زدن هدف بايد تمركز كرد روي هدف و هدف زندگي........

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

سمانه (همسفر من)

تنهايي بي وفا نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست... تنهايي را دوست دارم زيرا در کلبه ي تنهايي هايم... در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

تنهايي بي‌وفا نيست. جمله مهميه و ميتونه يك دنيا رو بهم بريزه. اين وبلاگ تنهاست. يا تنهاييش رو پر كنيد و يا تنهاش بگذاريد. مطمئن باشيد مجبور نيستيد بلكه انتخاب داريد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

حميده (همسفر من)

به هر چه بیندیشی وسعتش میدهی پس به چیزی بیندیش که دوستش داری.

اين مطلب براي من يكي از مشكلاتم رو حل كرد. فهميدم چرا بعضي از مشكلاتم رو الكي بزرگ ميكنم. واقعا بايد از دوستم تشكر كنم كه اينقدر زيبا و راحت تونست بهم ياد بده كه چگونه ميشه راحت تر زندگي كرد و زندگي ساخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

جبران خليل جبران

دوستی را به هیچ مقصد نخواهید، مگر اعتلای روح، چرا که عشق اگر مقصد تمنا کند به غیر انکه پرده خویش بر گیرد و راز خود بر نماید،باری نام عشق نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گستراند و غیر بیهودگی بار ندهد.

اين رو دوست و همسفر من ، من برام فرستاده بود. اول كه تشكر كنم و دوم هم اينكه اين جبران خليل جبران رو بخونيد. من وقتي براي اولين بار كتاب پيامبرش اومد تو بازار نميشناختمش كه شانسي گرفتمش و رفتم خونه. آخر شب گفتم بازش كنم ببينم چيه... يادمه وقتي سرم رو برداشتم ازش آخرين صفحه بود، بستمش و لباسم رو پوشيدم و از خونه اومدم بيرون. چون ديگه ظهر شده بود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

شيخ بهايي

كسوف هرگز به پوشاندن طلعت خورشيد توانا نيست، هر چه هست پندار چشم ماست.

حقيقت هيچوقت پوشيده نميمونه و عظمت و خوبي رو كسي نميتونه منكر بشه. خوبي و معرفت مثل خورشيدي به همه انسانها نور افشاني ميكنه و آفتاب آمد دليل آفتاب ، كسي نميتونه بگه آفتاب باطله.

اين متن اضافه شد از دوست بيرياي من گلناز: حقیقت همیشه زنده و حاضره مشکل از ناتوانی و ضعف ماست!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

شكسپير

عشق گناه من است، و فضیلت عزیز تو نفرت، نفرت از گناه من، نفرتی که بر اساس عشق و دوست داشتنی گناه آمیز بنا شده است، فقط تو حال و وضع خودت را با من مقایسه کن، تو درخواهی یافت که وضع من درخور ملامت و سرزنش نیست، یا اگر درخور ملامت و سرزنش باشد، نه از آن لبهایی است که از آن توست، که زینت های ارغوانی شان را با مهر کردن سندهای دروغین عشق ملوث و بی حرمت ساخته اند، به همان دفعاتی که لب های من کرده اند، لبانی که درآمد و عواید تخت خواب های دیگران را دزدیده اند. پس جایز و روا باشد که من با تو عشق بورزم، همان طوری که تو با دیگران عشق می‌ورزی، آنهایی که چشم تو آنها را می‌طلبند، همان طوری که چشمان من با التماس و سماجت تو را می‌خواهد و می‌طلبد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

آرزو (همسفر من)

روزي مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم ؟
زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ هايي که در من نهفته است، و حقيقتي که تو در وجودت داري.

 

شنيدين ميكن حقيقت مثله ته خيار تلخه! آره حقيت زياد به مذاق آدم خوش نمياد چون احساس مسكنه باختهو مجبوره كه بايد زاويه ديد رو عوض كرد. به نظر من حقيقت سخته و دروغ يه راحتي موقت داره. من ميگم دروغ با اعتياد فرق نداره. در اين جدال نابرابر و اين عمر كوتاه و اين همه ندانسته‌هاي من.
وبلاگ اين آرزو دختري كه افكار جالبي داره و اگه ميخوايد ببينيد انسانهاي با محبت و با وفا چجوري پله پله رشد ميكنن با افكارش باشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  | 

سمانه (همسفر من)

از شمع یک چیز آموختم : ایستاده بمیرم، بی صدا بمیرم، به پای دوست بمیرم.

و از جانم براي روشني دنياي تاريك هزينه كنم و همدم و همنشينم پروانه باشد و روشن كننده سياهي باشم و مظهر راز و نياز و دعا. اينها را هم از شمع آموختم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت   توسط دوست شما مسعود  |