هیچ
امروز !!!!!!!!!!!!!!!!!
فردا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یک جمله ........ یک تجربه
امروز !!!!!!!!!!!!!!!!!
فردا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشيد كه بسيار دير مطلب مينويسم ... اما عذرم موجه هست ... من ازدواج كردم ... همين!
|
|
اين بار حديث، حديث رهايي است. و گذر از تاريكي موهوم و سرد براي رسيدن به رهايي. و در پشت اين ريلهاي سرد زمزمه دلنواز و گرم جنبش و رسيدن به نقطه آفرينش و اندك زماني بعد نور و هستي و تا چشم كار ميكند هياهوي زندگي. گذشت. ديگر اين لحظه هايي كه تاريك بود گذشت و چه جانكاه گذشت. من قطعه قطعه از خودم كم شدم به اميد آنكس كه ميبايد ميرسيد. ولي انگار اين منم كه به او ميرسم. آيا اين نور است كه به سمت من ميآيد يا منم كه به سمت او ميروم. اما چه فرق دارد. اندكي ديگر من در او غرقم و او از من سرشار. آه. ميخواهم هيچگاه مزه رسيدن به نور را فراموش نكنم. مزه رسيدن به شفافيت. رسيدن به او. |
|
و اينگونه مرد مسافر شروع كرد به آغاز يك سفر بي پايان! چرا كه سفر خودش به او نيرو ميداد. و نيرويش در هر گام بيشتر ميشد. اندكي ايستاد و با خودش فكر كرد:"هميشه اينگونه است؟ چگونه من تجربه نكرده بودم، حتي ميشود از داغي آفتاب برتابيده از كف جاده سياه و داغ هم نيرو گرفت. حتي از پرواز يك كلاغ! راستي اين جاده بعد از پيچ خود به كجا ميرود و اين خط مرا به كجاي داستان زندگيم ميبرد؟ بايد ترك اين صندلي كنم و باشد براي خسته اي ديگر. و وقتي من رسيدم او رفته بود! |
|

و باز هم بي پايان .... بايد رفت... اما بايد بال داشت.. براي رفتن بايد كفش داشت و توشه مناسب. و نايي در زانوها و اميدي به رهايي و مركبي مناسب...... و برترين مركب اين سفر بيپايان عشق است و ديگر هيچ و عشق را از ريلهاي مواي بايد آموخت كه ميخواهند در انتها به هم برسند و پيش ميروند (و البته اينگونه هم ديده ميشود) و فقط من و تو ميدانيم كه به هم نخواهند رسيد.... آه از اين سرنوشت تلخ... چون اگر به هم برسند ... فردا در روزنامه ميگويند در حادثه خروج قطار از ريل يكي مرد و ۳۵ نفر مجروح شدند. عشق را از ريلها بايد آموخت كه بزرگند و به خاطر ديگران هميشه در كنار همند اما به هم نميرسند. اي كاش در قطاري كه فقط من مسافرش باشم .. اين دو عاشق به هم برسند... ميخواهم ببينم و بروم.

و باز هم خدا همسفر ما
بايد كم كم كوله بار سفر را بست... براي يك سفر واقعا بيپايان ... به كجا؟ ... آنجا كه ميگويند آسمانش مثل همينجا آبي است اما زمينش مثل اينجا سياه نيست. شايد سبز و شايد هم سفيد، ولي نه، رنگ بيرنگي است. مثل باغ بيمرگي. كاش باز هم فرصتي براي دوباره ديدن بود. اما واقعا نميدانم كه اينبار نيز بعد از اينكه پلكهايم به روي هم لغزيد آيا باز هم از هم كنده خواهد شد؟ ... شايد خيلي زود! زودتر از فردا.

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچكي نبود.
باور كنيد هيچكي نبود!

خوشا پر كشيدن،
خوشا رهايي،
خوشا اگر نه رها زيستن مردن به،
رهايي....،آه ....!
اين پرنده، در اين قفس تنگ
نميخواند.

در ادامه مطلب (بيا همسفر...) متن كامل وصيت نامه داريوش كبير را آوردهام. تقديم به شما كه ميخواهيد هويت ناب خودتون رو حفظ كنيد.

و باز هم بي پايان!

آنكه مسئول است،
مسئول ساختن،
نبايد ويران كردن را بياموزد؟

و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب ميداند.

دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست
كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
هنگامی که از پیشم رفتی فقط احساس تنهایی و خلا می کردم
اما مدت زمان زیادی طول کشید که بفهمم که به خاطراتم پیوستی
پس ای عزیز من تو را به خاطره نه بلکه به خاطر خواهم سپرد.
اين مطلب از دست نوشته هاي اين آقا رضاي گل. در وبلاگ خداوندي كه گريست اما اشك نريخت مطالب بيشتري ميبينيد و عكسهاي جالبي هم. باز هم منتظر این زیباترین جملات همه شما هستم.

يـــــاران چه غريبــــانه ، رفتند از اين خـانه
هم سوختـــه شمع ما ، هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان
فريــــــــــاد و فغـــان دارد دردي كش ميخـــانه
يكي از دوستان محبت كرد و بيت دوم را فرستاد منم پيوست كردم. ممنون.
درخت سيب شيريني در آنجا هست، من دارم نشانه،
بجاي پاي من بگذار پاي خود ، ملنگان پا
مپيچان راه را دامن
بخوان اي همسفر با من!
فاصله بين دو سجده در نماز مانند زندگي ما در دنياست، يعني از خاك آمدهايم (سجده اول)، و به خاك ميرويم (سجده دوم).
چقدر نكته ظريفي رو اشاره كردي دوست من ، هميشه ميخواستم كه به جاي معني نماز روح نماز رو درك كنم و شما به من كمك بزرگي كردي... كاش همه به جاي تكرار مكررات با اين معاني عبادت كنند پروردگارشون رو با معني و راز هستي و عشق و روح.
اين هم تعبير يكي ديگه از دوستان: وقتی که به سجده اول میریم یعنی عدم بودیم و وقتی سر از سجده بر میداریم یعنی خدا به ما لطف کرد و به ما زندگی بخشید و وقتی به سجده دوم میریم یعنی یه روزی میمیریم و وقتی دوباره سر از سجده بر میداریم یعنی به دنیای دیگه ای که خدا کلی تو قرانش به ما وعده اش رو داده می ریم.
"گفت": بي پايان يعني چي؟
"گفتم": يعني وسيله سفر كردن!

چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيباييها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهندهاي است "تنها" خوشبخت بودن.
آري اما گاهي تلخيها تحميليست و گاه آنچه زيبا ميپنداريم زيبا نباشد و هيچ تنهايي خوشبخت نيست. جهنم يعني اينكه عاشق نباشيم. و عشق يعني تنها نبودن مگر عاشق تنهايي باشيم و عشق به تنهايي از انحرافهاي عشق است، اعتياد است. عشق صحيح حكايت شور و شيدايي است نه سكون و انزوا. و درد تنهايي آزار دهنده و بسيار سخت است. سخت.
يكي از زيباترين تعبيرهاست كه من شنيدهام. هر وقت كه فكر كرديد اين جمله رو فهميديد بدونيد كه نفهميديد چون وقتي واقعا اين جمله رو فهميديد كه نه تنها جرات عمل كردنش رو داشته باشيد بلكه عمل هم بكنيد. سخته اما ممكنه.
با دو چشم شيشهاي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبهاي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
ميتوان با هر فشار هرزه دستي
بيسبب فرياد كرد و گفت:
" آه، من بسيار خوشبختم "
نميخواهم ، نميخواهي ، نميخواهد ، نميخواهيم ، نميخواهيد مانند عروسكهاي كوكي باشيم اما ميخواهند كاري كنند كه عروسكهاي كوكي باشيم!
با اينكه به منطق، به اين قدرت هولناك، براي در ميان نهادن افكار و مفاهيم ذهني مان و حتي براي تفكر و درك مفاهيم، احتياج داريم زيرا با كلمات ميانديشيم و با كمك صور ذهني، درك ميكنيم. انديشيدن، با خود حرف زدن است و تكلم پديدهاي اجتماعي است و لذا فكر و منطق هم اجتماعي اند ولي حقيقت اين است كه انسان، اين زنداني منطق، كه بيمدد منطق قادر به انديشيدن نيست، همواره در صدد بوده است كه منطق را تابع آرزوهايش بگرداند. از كتاب درد جاودانگي
يك مقداري تفسيرش سخته ولي بخونيد متوجه ميشيد. درسته كه منطق تاثير خيلي مهمي در تفكر داره اما تنها مسير تفكر نيست يعني در واقع عقل فقط انسان رو از خطرات راه آگاه ميكنه. همين.
درد هميشه بد نيست، گاهي پيوند است و گاهي يگانگي، و درد بود كه مرا پيوند داد. از دل گفتم، پروانهاي شدم و گمگشتهام را يافتم. و اينك من يك پيرو از جنس احساس و در آغازم. در آغاز يك تدين و هر دين و مسلكي كه از عشق بگويد مرا زنده نگاه ميدارد، از "عشق و ديگر هيچ"
نميدونم از كيه، حتي مهم هم نيست دونستنش، چون حس ميكنم سالهاست و بهتر بگم چندين عمر كه آشنا هستم چرا كه زندگي عشق است و ديگر هيچ، ديگر هيچ. براي زدن هدف بايد تمركز كرد روي هدف و هدف زندگي........
تنهايي بيوفا نيست. جمله مهميه و ميتونه يك دنيا رو بهم بريزه. اين وبلاگ تنهاست. يا تنهاييش رو پر كنيد و يا تنهاش بگذاريد. مطمئن باشيد مجبور نيستيد بلكه انتخاب داريد.
اين مطلب براي من يكي از مشكلاتم رو حل كرد. فهميدم چرا بعضي از مشكلاتم رو الكي بزرگ ميكنم. واقعا بايد از دوستم تشكر كنم كه اينقدر زيبا و راحت تونست بهم ياد بده كه چگونه ميشه راحت تر زندگي كرد و زندگي ساخت.
دوستی را به هیچ مقصد نخواهید، مگر اعتلای روح، چرا که عشق اگر مقصد تمنا کند به غیر انکه پرده خویش بر گیرد و راز خود بر نماید،باری نام عشق نگیرد و خود حجابی شود سترگ که دامن گستراند و غیر بیهودگی بار ندهد.
اين رو دوست و همسفر من ، من برام فرستاده بود. اول كه تشكر كنم و دوم هم اينكه اين جبران خليل جبران رو بخونيد. من وقتي براي اولين بار كتاب پيامبرش اومد تو بازار نميشناختمش كه شانسي گرفتمش و رفتم خونه. آخر شب گفتم بازش كنم ببينم چيه... يادمه وقتي سرم رو برداشتم ازش آخرين صفحه بود، بستمش و لباسم رو پوشيدم و از خونه اومدم بيرون. چون ديگه ظهر شده بود!!!
حقيقت هيچوقت پوشيده نميمونه و عظمت و خوبي رو كسي نميتونه منكر بشه. خوبي و معرفت مثل خورشيدي به همه انسانها نور افشاني ميكنه و آفتاب آمد دليل آفتاب ، كسي نميتونه بگه آفتاب باطله.
اين متن اضافه شد از دوست بيرياي من گلناز: حقیقت همیشه زنده و حاضره مشکل از ناتوانی و ضعف ماست!
عشق گناه من است، و فضیلت عزیز تو نفرت، نفرت از گناه من، نفرتی که بر اساس عشق و دوست داشتنی گناه آمیز بنا شده است، فقط تو حال و وضع خودت را با من مقایسه کن، تو درخواهی یافت که وضع من درخور ملامت و سرزنش نیست، یا اگر درخور ملامت و سرزنش باشد، نه از آن لبهایی است که از آن توست، که زینت های ارغوانی شان را با مهر کردن سندهای دروغین عشق ملوث و بی حرمت ساخته اند، به همان دفعاتی که لب های من کرده اند، لبانی که درآمد و عواید تخت خواب های دیگران را دزدیده اند. پس جایز و روا باشد که من با تو عشق بورزم، همان طوری که تو با دیگران عشق میورزی، آنهایی که چشم تو آنها را میطلبند، همان طوری که چشمان من با التماس و سماجت تو را میخواهد و میطلبد.